درباره ما | سخنرانی | صوت | تصاویر | فیلم | تصاویر/عکس روز | دسته بندی ها | ارتباط با ما
    صفحه نخست / دسته بندی ها / زنان شهیده در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس

شهیده شهناز حاجی شاه

 

 

نقل قول از خواهر " شهیده شهناز حاجی شاه " :
شهناز در سال 1336 در خرمشهر به دنيا آمد. تحصيلاتش را تا ديپلم ادامه داد. با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، در كنار برادرانمان، ناصر و محمد حسين، به دفاع از شهر پرداخت و سرانجام در 8 مهرسال 1359، يعني اندكي پس از شروع جنگ به شهادت رسيد و جنازه او را در بهشت شهداي همان شهر به خاك سپرديم .

درست است كه شهناز فرزند سوم خانواده بود و در هنگام شهادت، بيش از 26 سال نداشت، اما به دليل شخصيت خاصي كه داشت احساس مسئوليت و تعهد زيادش، مورد مراجعه همه ما بود و من حتي لحظه اي از او جدا نمي شدم. او به قدري نسبت به تمام اعضاي خانواده و پدر مادرمان احساس مسئوليت مي كرد كه فرزند بزرگ خانواده به نظر مي رسيد.

ما 4 برادر و 3 خواهر بوديم كه غير از شهناز، دو تن از برادرهايم به نام هاي محمد حسين و ناصر در خرمشهر شهيد شدند.

شايد نسل جديد بگوييد كه چرا شهدا را طوري توصيف مي كنيد كه انگار آدم هاي خارق العاده اي بوده اند، به طوري كه ما نمي توانيم از آنها الگو برداري كنيم، ولي من در مورد خواهرم حتي اگر اغراق هم به نظر مي رسد، مي گويم كه او شخصيت منحصر به فردي داشت و واقعا با ديگران فرق مي كرد. شهناز كاري را شروع نمي كرد، مگر آنكه آن را به بهترين نحو ممكن تمام كند. او فوق العاده دلسوز و فوق العاده هنرمند بود. با آن سن كم، خياطي، گلسازي، گلدوزي و تمام اين هنرها را به شكل بسيار كاملي بلد بود. نسبت به زمان خودش، هميشه خيلي جلوتر بود، گواهينامه رانندگي داشت و بسيار عالي رانندگي مي كرد، در حالي كه در خرمشهر و اصولا شهرستان ها، زن ها چندان نمي توانستند سراغ اين كار بروند. تايپ فارسي و لاتين را بسيار خوب مي دانست و حتي يك لحظه از زندگي و فرصت هايش را بيهوده از دست نمي داد ؛ انگار مي دانست فرصت اندكي دارد و همه چيز را با اشتياق و سريع ياد مي گرفت و مهم تر از همه اينكه به ديگران هم ياد مي داد. ما خانواده پر جمعيتي بوديم و طبيعتا بين خواهر و برادرها اختلاف پيش مي آمد، اما شهناز با متانت و تدبير، بين همه ما صلح برقرار مي كرد و در واقع، همه امور را مديريت مي كرد. از كمك به هيچ كس دريغ نداشت و تا جايي كه دستش مي رسيد، گره گشايي مي كرد. در اين مورد خاطره شيريني را به ياد دارم. يكي از همسايه هاي ما براي عروسي به اصفهان دعوت كرده بودند. خياط تا آخرين لحظه، لباس خانم را آماده نكرده بود و او هم گريه زاري راه انداخته بود كه من نمي آيم. بعد از مدت ها يك عروسي دعوت شده ام و لباس ندارم. خلاصه همين موضوع كوچك، اوضاع زندگي همسايه ما را به كلي به هم ريخته بود و زن و شوهر دائما با هم جنگ و دعوا داشتند. شهناز به آن خانم گفت اگر پارچه داري بده به من برايت لباس مي دوزم فردا صبح بيا از من بگير. شهناز تمام آن شب را بيدار نشست و لباس بسيار مناسبي براي او دوخت و مسئله را به خوبي حل كرد. از هر چيزي كه ياد ميگرفت، به نحو احسن استفاده مي كرد. در خانه كمك كار مادرم بود و خيلي به او رسيدگي مي كرد. دوستان زيادي هم داشت و اعتقادش درباره دوستي اعتقاد جالبي بود.

او هيچ وقت دوستانش را از قشر خاصي انتخاب نمي كرد و با همه جور آدمي رفيق بود. حتي گاهي با كساني دوستي مي كرد كه از نظر اعتقادي شباهتي به او نداشتند. وقتي از او مي پرسيديم كه چرا اين قدر دوست داري؟ مي گفت، «دوستان آدم دو جورند. يكي گروهي كه تو از وجود آنها استفاده مي كني و ديگر كساني كه آنها از تو استفاده مي كنند و در هر دو حالت فايده اي در ميان هست.» وقتي از او پرسيده مي شد كه چرا با كساني كه با تو تفاوت فكر و عقيده دارند، دوست مي شوي؟ جواب مي داد، «دوستي با كساني كه پايبند به ارزش ها هستند، خيلي خوب است، اما در آنها چيز زيادي را تغيير نمي دهد. هنر آن است كه بتواني در قلب كسي رسوخ كني كه با تو و آرمان هاي تو دشمن است. هنر آن است كه بتواني روي آن تأثير بگذاري.»

 شهناز ديپلمش را كه گرفت درس حوزه را شروع كرد. او بسيار فعال بود و انرژي اش تمام نمي شد. در كتابخانه فعاليت مي كرد و در عين حال دوره هاي مختلف آموزشي، مذهبي و رزمي را ديده بود و يك سال قبل از شروع جنگ براي مبارزه با قاچاق مواد مخدر، مسلح شده بود. مادرم تعريف ميكردن كه يك بار چهل نفر از دختران را براي آموزش ديني به قم برد. بعد هم آنها را براي آمادگي نظامي به شلمچه برد كه در آنجا يكي از آنها در رودخانه افتاد و شهناز با زحمت فراواني او را نجات داد. پس از پيروزي انقلاب، هنوز نهضت سوادآموزي تشكيل نشده بود. خواهرم به همراه چند تن ديگر، به شكلي كاملا خودجوش، گروهي را تشكيل داده بودند و به روستاها مي رفتند و به بچه ها درس مي دادند.

يادم هست كه هر وقت يكي از دوستانش ازدواج مي كرد و يا بچه دار مي شد، او كه خياطي و گلدوزي را خيلي خوب بلد بود، همه لباس ها و سيسموني آنها را مي دوخت. بسيار با محبت بود.

اوايل انقلاب، نماز اول وقت خواندن، چندان بين مردم متداول نبود، اما شهناز از همان روزهاي تأكيد زيادي روي نماز اول وقت داشت. او براي نمازش لباس جداگانه اي داشت و هر وقت از او مي پرسيدم كه چرا موقع نماز، لباست را عوض مي كني ؟ مي گفت، «چطور موقعي كه مي خواهي به مهماني بروي، لباس آراسته مي پوشي ؟ چه مهماني و دعوتي بالاتر از گفتگوي با خدا ؟ نماز مهماني بزرگي است كه خداوند بندگانش را در آن مي پذيرد، پس بهترين وقت براي مرتب و پاكيزه و منظم بودن است.» او هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء، دعاي كميل مي خواند و گريه مي كرد. وقتي مي پرسيدم، چرا گريه مي كني ؟ مي گفت، «اگر تو هم معناي اين دعا را مي فهميدي، گريه مي كردي.»
دوست دارم در انتهاي اين گفتگو، خاطره جالبي را هم از زبان يكي از دوستانش نقل كنم. روز پنجم مهر ماه 59 بني صدر به خرمشهر مي آيد و با ماشين از خيابان چهل متري عبور مي كند. اتفاقا آن روز بد جوري شهر را مي زدند. بني صدر شب به اهواز مي رود و مصاحبه مي كند و مي گويد به خرمشهر رفتم. شهر امن و امان بود و مردم نقل و شيريني پخش مي كردند. شهناز وقتي اين را از راديو مي شنود، خيلي عصباني مي شود و مي گويد، «شايد اين آقا، خمپاره را از نقل و شيريني تشخيص نمي دهد.» از آن روز به بعد هر وقت صداي انفجار مي آمد، شهناز مي خنديد و مي گفت، «نترسيدن، دارن روي سرمون نقل و نبات مي ريزن!»

موقعي كه جنگ در خرمشهر شديد شد، همه ما به خانه دائيمان در اهواز رفتيم، اما شهناز تاب نياورد و گفت كه همه دوستانش و مردم در خرمشهر هستند و او بايد به كمك آنها برود و تنهائي راه افتاد و به خرمشهر رفت. ما بعد از مدتي كه دنبال او رفتيم، ديديم هر كس ما را که مي بيند، يك جوري مي خواهد از جلوي چشم ما برود و رو پنهان نمي كند. فهميديم كه براي شهناز اتفاقي افتاده. شهناز و عده اي ديگر پيش خانم عابديني قرآن مي خواندند. محل كلاسشان هم در خيابان چهل متري بود. شب قبل از شهادت، خانم عابديني و شهناز و گروهي از دخترها دور هم جمع بودند. شهناز لباس سفيدي به تن داشته و جوراب سفيد پوشيده و چادر سفيدي به سر انداخته بود. خانم عابديني ميگويد كه در اين لباس خيلي قشنگ شدي، ولي اين لباس چه تناسبي با وضعيت جنگ و گريز فعلي ما دارد؟ شهناز مي گويد وقتي انسان خيلي خوشحال است، بهترين لباسهايش رامي پوشد، و بعد هم به بچه ها مي گويد بياييد چند عكس يادگاري بگيريم، چون شايد اين آخرين عكس ها باشد. حالات او در آن شب بسيار عجيب بوده. هنگامي كه نوبت به نگهباني او مي رسد، خانم عابديني به او مي گويد كه برو لباست را عوض كن و پست نگهباني را تحويل بگير. شهناز مي گويد با اين لباس خيلي راحتم. روي آن چادر مشكي به سر مي كنم و چيزي معلوم نيست و با همان لباس مي رود و نگهباني مي دهد. روز هشتم مهرماه از شيراز كاميوني مي رسد كه بار آورده بود و مي خواست آنها را در مكتب خالي كند. دخترها منتظر آمدن مردها نمي شوند و خودشان دست به كار مي شوند تا بارها را در مكتب بگذارند و بعد تقسيم كنند. مشغول كار بودند كه ديدند سر فلكه گلفروشي، عراقي ها خانه سمت چپ خيابان را با خمپاره زدند. شهناز و دوستش شهناز محمدي همراه بقيه به طرف خانه مي دوند تا اگر زني در آنجا هست، او را بيرون بياورند كه خمپاره اي بين آن دو به زمين مي خورد و منفجر مي شود. تركش مستقيما به قلب شهناز مي خورد و او همان جا شهيد مي شود. به قبرستان خرمشهر جنت آباد مي گفتند و پادگان دژ هم نزديك آنجا بود و عراقي ها دائما آنجا را با توپ و خمپاره مي زدند و صداي هولناكي داشت. اين قبرستان يك اتاق و ايوان داشت. يادم هست بعضي از جنازه ها به قدري له شده بودند كه به اندازه يك بقچه بودند. شهناز را هم در تابوت چوبي گذاشته بودند. من خيلي دلم مي خواست بروم و او را ببينم، اما خيلي مي ترسيدم. تا آن روز مرده وكفن نديده بودم. من از ترسم كز كرده و به ستون ايوان آنجا چسبيده بودم و هر بار كه خمپاره مي زدند، ستون مي لرزيد. الان خيلي افسوس مي خورم و هميشه به خودم مي گويم كه اي كاش در آن لحظه مي توانستم بر ترسم غلبه كنم و بروم او را ببينم.

خرمشهر طوري است كه وقتي زمين را يك كمي مي كنيد، به آب مي رسيد. قبر را كه كندند، ته آن مشمع پهن كردند كه آب بالا نيايد. مامان مي گويند موقعي كه صورت جنازه را باز كردند، انگار كه شهناز راحت خوابيده بود و كوچك ترين نشانه اضطراب و ترسي در چهره او نبود. مامان خطاب به شهناز مي گويند دعا كن كه در جنگ پيروز شويم، انقلاب پيروز شود و دل امام شاد شود. برادرهايم با دست روي يك سنگ نام و نشاني شهنار را مي كنند و بعدها با همين نشانه ها بود كه توانستيم قبر او را پيدا كنيم. يادم هست موقعي كه خمپاره مي زدند، بعضي از اين قبرها شكافته مي شدند و جنازه ها بيرون مي آمدند و تكه تكه مي شدند و دفن دوباره آنها واقعا دردناك بود.

 نسخه قابل چاپ    ارسال این صفحه به دوستان
تاریخ و زمان انتشار: جمعه 20 بهمن 1396
تهیه و تنظیم: شفیق فکه، شبکه ایثار - کد : 135
منبع : راسخون
ارسال نظر:
 
عنوان  
رایانامه  
متن نظر  
کد امنیتی = ۱۰ + ۴