درباره ما | سخنرانی | صوت | تصاویر | فیلم | تصاویر/عکس روز | دسته بندی ها | ارتباط با ما
    صفحه نخست / دسته بندی ها / زنان شهیده در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس

شهیده فاطمه نیک

 

 

نام و نام خانوادگی : فاطمه نیک   
نام پدر: عباس
تاریخ تولد:05/07/1300
محل تولد: ایران - هرمزگان - قشم
تاریخ شهادت: 09/05/1366
محل شهادت: فکه


فاطمه نیک در تاریخ 5/7/1300 در جزیره ی قشم از توابع استان هرمزگان به دنیا آمد. پدرش مؤذن مسجد بود و فاطمه در دامان خانواده ای معتقد و متدیّن رشد کرد و جانش با آموزه های دینی عجین شد، آن چنان که بعدها وقتی خود ازدواج کرد و مادر شد، فرزندان رشید و شجاع و باایمان را تربیت نمود و در کنار خانه داری به فعالیت در  امور مذهبی و مبارزه با استبداد شاهی پرداخت و پس از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی تک تک فرزندانش را عازم جبهه های جنگ نمود.
در طول جنگ چند تن از پسرانش به شهادت رسیدند و به ام الشهدا معروف شد. در مرداد ماه 1366 عازم حج ابراهیمی شد و در مراسم برائت از مشرکین سینه اش آماج گلوله های وهابیون گردید و مورخه 9/5/1366 در سنّ 66 سالگی در شهر مکرم مکه به شهادت رسید.
سال 1300، در هرمزگان به دنیا آمد.پس از مرگ پدر، با مادر و خواهران و برادرش به«میناب» مهاجرت کرد. در همان جا ازدواج کرد و صاحب فرزندانی برومند شد. آن قدر شیرین سخن و مهربان بود که از همان سنین جوانی به «خاله شیرین»معروف شد. همه او را به این اسم می شناختند. همسرش مرد دریا بود و ماهی گیری می کرد، فاطمه یار و همدم او بود.
کلثوم را که پیرزنی تنها و تهی دست بود. اهل جزیره می شناختند. او نه خواهر،نه برادر و نه فرزند داشت. همه کسانش را از دست داده بود ویکه و تنها بود. خاله شیرین به عیادت پیرزن می رفت. برای او پول غذا و از شیرینی های خانگی که درست کرده بود می برد.
موقع آب آوردن از برکه،ظرف های کلثوم خانم را می گرفت و پر می کرد و به خانه اش می رساند.
در جزیره مشکل آب و هیزم،جدی بود. صبح زور بیدار می شد و با دوستش ،بلقیس، و دخترانش به صحرا می رفتند،چوب و هیزم جمع می کرد و به پشتش می بست و برای پختن غذا به خانه می آورد.
وقتی قرار شد مسجد جامع قدیم هرمز را بازسازی کنند،خاله شیرین شب ها کار منزل را انجام می داد تا روزها بتواند در ساختن بنای مسجد کمک کند.
کیسه شن و ظرف آب را روی سر می گذاشت و می آورد تا همپای مردان در ساخت مسجد کمک کند.
وقتی مهمان در خاه اش را میزد،میزبانی مهمان نواز و گشاده دست بود،از جان و دل پذیرایی می کرد،ماهی کباب درست می کرد. نان می پخت و شیرینی خانگی را که قبلا آماده کرده بود، می آورد.
همه فامیل او را دوست داشتند و در خانه اش احساس آرامش می کردند.
وقت آمدن همسرش از دریا که می شد،حتی اگر به مسجد رفته بود،زود بر می گشت خانه می گفت«حاجی الان از راه می رسد و خسته و مانده. باید منزل باشم و آب و غذا به او بدهم که خستگی از تنش برود».
اگر می دانست همسرش راضی نیست او کاری را انجام بدهد،هرگز انجام نمی داد. در جزیره طوفان شده بود. عده زیادی از دریانوردان همگرفتار طوفان شده بودند.محمد و علی، پسرانش ، به کمک آنان رفتند . عده زیادی کشته شده و در ساحل افتاده بودند و عده زیادی از دریانوردان هم مجروح شده بودند.
خاله شیرین وقتی متوجه شد،از پسرانش خواست مجروحان را بیاورید و از آنان پرستاری کنند. خودش هم برای آنان غذا می پخت.
به حضرت زهرا(س) ارادت زیادی داشت. نام مادرش فاطمه،نام خودش نیز فاطمه بوود،برای دخترش نیز همین نام را انتخاب کرد و برای نوه اش نیز،در راه اندازی هیئت و مجالس مذهبی پیش قدم بود و. برای کودکان و نوجوانان، مدرسه و مکتب خانه بر پا می کرد تا خواندن و نوشتن بیاموزند و بهتر زندگی کنند.
با وجود او کسی به کدخدا نیاز نداشت.
مشاجرات بین زن و شوهر ها را فیصله میداد.و به خانه هایشان می رفت و با خودش شادی می برد. می گفت و می خندید و دو طرف را آشتی می داد. مردان را به غیرت و شجاعت و زنان را به حجاب و شوهر دوستی سفارش می کرد.
اگر خانواده های این ها را رعایت کنند، مشکل پیش نمی آید.
فرزندانش را چنان تربیت می کرد که از کودکی مقید به نماز بودند. علی هنگامی که دوزاده سال بیشتر نداشت در روستای «بهمنی»مکبر مسجد بود.
خاله شیرین از کودکی قرآن خواندن را به دخترانش و پسرانش یاد میداد.
محمد و علی در بحبوحه انقلاب به یزد می رفتند و پای منبر آیت الله صدوقی می نشستند.
به بهانه خرید  و انتقال در و پنجره آلو مینیومی از یزد با خود نوار سخنرانی و اعلامیه های حضرت امام خمینی را می آوردند و با دوستان  و همفکران،آن ها را گوش می دادند و توزیع می کردند. خاله شیرین پای ثابت جلسات مذهبی آن ها بود. پذیرایی می کرد و اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی را مخفی می کرد تا به دست دیگران نیفتد. وقتی علی ومحمد در تظاهرات مردم جزیره هرمز دستگیر شدند، ساواک به سختی آن دو را شکنجه کرد ولی هیچ مدرکی ازشان نداشت.
با شروع جنگ،سرهایش به جبهه رفتند. او خودش آن ها را از زیر قرآن رد می کرد. در نبود آنها به خانه هایشان سر کشی و به فرزندان رسیدگی می کرد ت جای خالی پدر را احساس نکنند.
خبر شهادت علی و محمد را که آوردند، دست به دعا بلند کرد و خدا را شکر کرد می گفت« هنوز پسر کوچکم غلام و داماد هایم مانده اند»
در مراسم تشیع پیکر پسرانش از دختر هایش می خواست که صبر پیشه کند و زینب وار داغ بردار ها را تاب بیاورند. می گفت«آرزوی پسرهایم شهادت بوده.حالا که به آرزو یشان رسیده اند باید خوشحال باشیم.»
گاهی که برای آن ها دلتنگ می شد، به دیدن حاج سلیمان،پسر خواهرش، می رفت او جانباز قطع نخاع بود.دستی به سر روی او می کشید و می گفت «کاش پسر های منم بودند.»
دلتنگی بند یند جانش را می خلید. ساعتی کنار تخت حاج سلیمان می نشست و غذای او را قاشق قاشق به دهانش می گذاشت. او هم بازی کودکی های محمد و علی و یار دوران مبارزات سیاسی آن ها بود. برای خاله شیرین بوی فرزندانش را تداعی می رکد.
غلام که می خواست جبهه برود مسؤلین بسیج جزیره هرمز نمی پذیرفتند می گفتند«مادرت داغ برادر زاده و برادرش را دیده، دو پسرش را هم از دست داده تو بمان که همدم و کمک حال او باشی»
اما غلام قرار ماندن نداشت. رفت و از منطقه تماسی گرفت. تلفنی وداع کرد. به او لقب«حنظله» دادند. چون شش روز پس از عروسی اش به جبهه رفت.وقتی خبر شهادتش را آوردند،خاله شیرین برای عیادت یکی از همسایه ها که بیمار بود رفته بود. عده ای از مسؤلین همراه امام جماعت به خانه آمدند. محمد پی مادر فرستاد.
-بگو زود بیایید مهمان داریم
خاله را صدا کردند.خمیده و با نگاه کاونده آمد توی اتاق. به مهمان ها خوش آمد گفت و راز چشمان غم زده آن ها را خواند.
غلام شهید شده؟
صدای هق هق محمود و بقیه که بلند شد،دستش را به علامت اعتراض بلند کرد .
گریه ندارد امروز دامادی پسرم است. آرزو داشت که این روز را ببیند.
این را گفت و از اتاق برون رفت. با لیوان های پر از شربت خنک برگشت مهمانش را پذیرایی کرد. قلبش از فقدان فرزندانش می سوخت.
در مراسم تشییع پیکر غلام،گلاب به سر و روی دیگران می ریخت. او را در جزیره ام الشهدا صدا می زندن. از چهار پسر فقط محمود برایش مانده بود.
یکی از دامادها،عبدالعلی دریانورد،برادرش،حّردرویشی،برادر زاده اش،عبدالحسین درویشی هم به شهادت رسیدند.
بارها از بنیاد شهید سراغ او می آمدند و از او می خواستند که برای گرفتن ارزاق به بنیاد برود،می گفت« من پسرانم را نداده ام که به جای آن ها شکر و قند بگیرم. این ها را بدهید به خانواده های فقیر و بی سرپرست که احتیاج دارند.»
آن روز خسته از کار روزانه و سر کشی چند بیمار به خانه برگشت.محمود و فاطمه و حنیفه روی تخت، توی حیاط نشسته بودند. میوه می خوردند و حرف می زندند. با دیدن مادر،حالش را پرسیدند. محمد پیشانی او را بوسید.
خیلی خسته ای مادر،بیا کنارمان بنشین.
گفت باید شام درست کند اما حس و حال نداشت . نشست روی تخت و به دیوار تکیه داد. لحظه ای بعد صدای نفس هایش منظم شد. محمود خندید.
عجب خواب آرتمی رفتهف آن قدر خودش را خسته می کند که وقتی می نشیند،خواب او را با خود می برد.
آن ها آرام آرام و پچ پچ کنان حرف می زندن تا مادر بیدار نشود. صدای اذان از مناره مسجد بلند شد. دقایقی گذشت محمود برای وضو گرفتن از جا بلند شد و مادر چشم گشود.
اذان را گفتند؟
فاطمه سر تکان داد و مادر از جا کنده شد
کی؟
محمود آستین ها را بالا زد
چند دقیقه پیش.
مادر با غیظ بلند شد
باید نماز اول وقتم را به جماعت بخوانم. چرا گذاشتید این همه بخوابم!
محمود مسح پایش را هم کشید.
مادر جان خسته بودی،خواستم کمی استراحت کنی.
با عصبانیت از کنار او رد شد.
از نماز اول وقت من گذشته به استراحت فکر می کنی؟
محمو هیچ وقت او را چنین عصبانی و پرخاشگر ندیده بود. خاله شیرین به سرعت وضو گرفت . چادر به سر انداخت و به طرف مشجد رفت.
وقتی اسمش برای عزیمت به مکه مکرمه در آمد،از شوق روی پای بند نبود.
صیدی را که همسرش از دریا آورده بود،تقسیم کرد قدری برای خودش وهمسرش برداشت و بقیه را برای دختر و عرس هایش جدا کرد،همیشه کارش همین بود ،مردش که از دریا می آمد او قبل از هر کاری سهم محمود و حنیفه و فاطممه را بایشان می برد.با دخترهایش خداحافظی کرد و روی نوه هایش را بوسید و به خانه برگشت.
قرار بود با همسر برادر،خواهر، همسر آقا ابراهیم و پسر خواهرش حاج سلیمان به حج بروند. شب نمازش را خواند و دعای همیشگی را تکرار کرد.
خدایا م را در بستر مرگ از دنیا نبر.
در سفر همه جا مراقب سلیمان بود. ویلچر او را می گرفت و با خود می برد. می گفت« تو من را به با محمد و علی می اندازی،با تو هستم انگار آن دو تا کنارم هستند و با من زندگی می کند.»
به مدینه که رسیدند، عده ایی از همرهان، حاج سلیمان را روی تختش گذاشتند.
خاله شیرین دست کشید روی پیشانی او و کنار تختش نشست.
ده روزی که در مدینه النبی بودند. ویلچر حاج سلیمان را تا حرم می برد. آن وقت دستی روی پیشانی او می کشید و می رفت برای زیارت و نماز.
موقع سخنرانی آقای کروبی،سلیمان دست روی پیشانی گرفته بود. با این حال،صورتش از حرم آفتاب می شوخت.
خاله شیرین اطراف را گشت. تکه کارتنی پیدا کرد . آن را روی سر سلمیان گرفت.
خاله جان، آن را بالای سر خودت نگهدار.
دست سلیمان را بوسید.
عزیز خدا، من به خاطر تو این همه گشتم و این را پیدا کردم.
سلیمان خواست او هم دست خاله ببوسد اما او اجازه نداد.
برای رفتن به راهپیمایی برائت از مشرکین، رفت تا از همسرش اجازه بگیرد.
اجازه گرفت و آمد.
جانبازان در صف جلو، پیرمردان و پیر زنان در سمیت راست و بقیه به دنبال آن ها دبه راه افتادند. شعار های «الله اکبر....مرگ بر اسراییل.» در فضا پیچید. یک دفعه پلیس با پاره آجر به حاجیان حمله کرد.
خاله شیرین جمعیت را شکافت تا خود را به خواهر زاده اش برساند.
شوهرش،خواهرش و همسر برادرش از عقب می آمدند. گاز اشک آور زده بودند. مردم به هر سو می دویدند تا از حمله پلیس عربستان در امان بمانند. ویلچر سلیمان واژگون شده و او روی زمین افتاده بود. سعی می کرد خود را به گوشه ایی برساند. اما نمی توانست. مردم با هول و هراس از روی او می گذشتند.
صدای جیغ و فریاد زن و مرد و نفرین آن ها توی فضا پیچیده بود.
حاجیان با ضربه های پلیس،مجروح وکشته می شدند. کف زمین پر از زنان و مردان شهید یا مجروح دست و پا شکسته بود.سلیمان گردن راست کرده بود و نگاه می کرد تا شاید خاله،مادر، زن دایی یا شوهر خاله اش را ببیند. نگران خاله شیرین بود می دانشت که تا پیدا کردن او از آنجا نخواهد رفت.
پلیس با چوب به جانش افتاد.دست راست و پای مصنوعی اش را شکستند.وقتی از آنجا دور شدند،خودش را کشان کشان به ویلچرش رساند. خواست روی ویلچرش بنشیند که نتوانست. جوانی خوش سیما دوان دوان به طرفش آمد. او را چون پر کاهی بلند کرد و روی ویلچر نشاند و به سرعت از آنجا دور کرد.
نزدیک یر بالایی بازار ابوسفیان، ویلچر از حرکت ایستاد. سلیمان برگشت که تشکر کند. کسی را ندید. از مردی که فارسی صحبت می کرد. خواست تا او را به هتل«الفتح» برساند. دردی شدید داشت. نگران حال خاله بود.
توی هتل همه بودند جز خاله شیرین. ابراهیم نگران همسرش بود. سلیمان را که دید سراسیمه گفت«خاله ات کجاست؟ندیدیش؟»بدن خونی او را که دید،توی سرش زد.
نکند خاله اترا هم...
نتوانست حرفش را ادامه بدهد. جست و جو شروع شد. اما هر چه گشتند نیافتند.
چند روز بعد،کاروان بدون خاله شیرین به ایران برگشت. ابراهیم هر لحظه بیش از قبل، در خودش فرو می رفت. کوچ پرستوی عاشقی را که سال هایی به هیچ مشکلی در کنارش زندگی کرده بود،باور نداشت
ماه ها بعد پسرش، محمود، همراه کاروانی از خانواده های شهدای مفقود حج به مکه رفت.
جسد مادر را شناسایی کرد و او را که دستش شکسته و همه بدنش از ضربه های باتوم و آجر پلیس عربستان کبود و زخمی بود، به ایران برگرداند.
پیکر ام الشهدای هرمز را در حضور خیل عزاداران که به تعداد همه مردم جزیره بود، به خاک سپردند.

 نسخه قابل چاپ    ارسال این صفحه به دوستان
تاریخ و زمان انتشار: سه شنبه 14 فروردین 1397
تهیه و تنظیم: شفیق فکه، شبکه ایثار - کد : 135
منبع : پایگاه اظلاع رسانی زنان شهید
ارسال نظر:
 
عنوان  
رایانامه  
متن نظر  
کد امنیتی = ۱۵ + ۱