درباره ما | سخنرانی | صوت | تصاویر | فیلم | تصاویر/عکس روز | دسته بندی ها | ارتباط با ما
    صفحه نخست / دسته بندی ها / زنان شهیده در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس

شهیده حنیفه رستمی

 



ریحانه از درد به خود پیچید دست جلوی دهان گرفت تا کسی صدای فریادش را نشوند.دلش نمی خواست مردش را بیدار کند که از صبح تا غروب در مزرعه کار کرده بود. هجوم درد،امان ریحانه را برید. به طرف رختخواب همسرش رفت.دستش را به سمت او برد و پس کشید. با خودش گفت«تاجایی که بشود،طاقت می آورم.» دیگر تاب نیاورد. ناله اش فریاد ش. محمود پلک باز کرد. دید ریحانه نشسته کف اتاق و از درد به خودش می پیچد.محمود هراسان شانه های او را گرفت و گفت«وقتش شده است؟»
مهمان کوچکشان داشت به دنیا می آمد
-چه کنم؟کجا بروم؟برویم مریوان اما چطور برویم؟
وقت درو که می شد،خان چیزی برای آن ها نمی گذاشت.همه محصول مزرعه را می برد و سهم آن ها چند گونی گندم بود که محمود،ریحانه و بچه هایشان رابه سختی سیر می کرد. عرق شرم بر پیشانی اش نشست
-خوبی ریحانه جانم؟
ریحانه نتوانست چیزی بگوید.محمود گفت«می روم سراغ قابله»

 ریحانه دستش را گرفت.
-لازم نیست.
محمود مستاصل و درمانده تو چشم های او نگاه کرد.از حرف های بریده بریده ریحانه فهمید که اگر کمکش کند،نیازی به قابله نیست.ریحانه خودش قابله بود.
ساعتی بعد دختری سرحال چشم به دنیا باز کرد.
محمود او را در آغوش خود فشرد.
-اسمش را می گذاریم حنیفه؛حنیفه خانم!
حنیفه رشد کرد و با هوش زیرک بود. فامیل هم او را به زیرکی می شناختند و دوستش داشتند.
از همان کوچکی به مزرعه می رفت و به پدر و مادرش کمک می کرد. از اینکه می دید خان به خانواده او و بقیه ظلم می کند اذیت می شد.
سال ها گذشت. حنیفه و برادرهایش بزرگ شده بودند. پدر نشسته بود و برایش از گذشته می گفت:
-آن وقت ها زندگی ما سخت بود.پسر ها کوچک تر بودند. برنج می خواستند و من پولی برای خریدن برنج نداشتم. یک روز بردمشان مزرعه و به آن ها گندم های تازه جوانه زده را نشان دادم.بهشان گفتم:این گندم ها چند روز دیگر رشد می کند.موقع دروکه شد،آن ها را می چینم و به بازار می برم و می فروشم. با پول آن برای شما برنج و گوشت می خرم. شاد و خوشحال برگشتند خانه.فصل درو که شد،نوکرهای خان دو سوم محصول را با خودشان بردند.وقتی بهشان اعتراض کردم،مثل همیشه گفتند برو خدارا شکر کن که همه محصولت را نبرده ایم. بروبرای سلامتی خان دعا کن.
آن روز با چند کیسه گندمی که فروختم،مقداری برنج خریدم. بعد رفتم به کوه هیزم جمع کردم و به شهرآوردم. با فروختن آن ها توانستم مقداری گوشت هم بخرم.

 این خاطرات که از ذهنش گذشت،اشک از چشم هایش سرازیر شد. به حنیفه نگاه کرد که رشید و چهارده ساله شده بود.مانند زنی ورزیده و درشت اندام بود. چند وقتی بود که پسر همسایه از او خواستگاری کرده بود،محمود که رضایت حنیفه را دید،پذیرفت.مهریه اش شد دوازده تومان.او هم با یک گلیم و یک دست رختخواب به خانه شوهر رفت.
حنیفه روزها دوشادوش همسرش در مزرعه کار می کرد.گلیم می بافت.چوپانی میکرد.شب ها آنقدر خسته بود که شام نخورده روی گلیم خانه خوابش می برد.
بچه ها را خیلی دوست داشت. آرزویش این بود که خانه سوت و کورش از صدای خنده بچه ها پر شود.اولین پسرش سال 1336،درست پنج سال بعد از ازدواجش به دنیا آمد.محمد امین باهوش و بازیگوش .
حنیفه بخاطر دوری راه تا شهر، نتوانسته بود درس بخواند.نمی خواست پسرش هم همانطور شود.او را فرستاد مدرسه.محمد امین هرروز صبح پیاده یا با اسب و گاری می رفت شهر،مدرسه.حنیفه به او و پنج فرزند دیگرش کمک می کرد تا پیشرفت کنند و به رفاه برسند. دلش می خواست آن ها  زندگی بهتری داشته باشند.
در بحبوحه پیروزی انقلاب،ضد انقلاب ها در کردستان بیساری از روستاها و شهرها را به اشغال خود درآورده بودند. با انبار کردن اسلحه و مهمات،قصد مبارزه مسلحانه با دولت را داشتند. در سال 1360 بعضی از روستا های مریوان به تصرف آنها در آمد. آنان برای تامین لباس و غذا،به خانه های مردم می ریختند و غارت می کردند.
وحشت فزاینده ای ایجاد شده بود.هرکس از ترس جان خود و خانواده اش هر چه می خواستند را می داد.اما مردم روستای چمشیدر با آنها همکاری نمی کردند و این،خشم ضد انقلاب را برانگیخته بود.

 پایگاه سپاه پاسداران چشمیدر به تصرف ضد انقلاب در آمد. چند روزز بعد عملیاتی به فرماندهی  عثمان فرشته که از فرماندهان رده بالای سیاه بود،انجام گرفت. در این عملیات مقر ضد انقلاب به دست سپاه افتاد.مقر دیگر سپاه هم در اشغال دمکرات ها بود. سپاه برای پاکسازی کل منطقه از مریوان تقاضای نیروی کمکی کرد.عده ای به فرماندهی برادر احمد متوسلیان در راه بودند. این مسیر قبلا توسط ضد انقلاب مین گذاری شده بود.
محمد امین با پسر عموی مادرش رفته بودند مریوان در راه،مین های کار گذاشته شده منفجر شد و پسر عمو به شهادت رسید. محمد امین هم چشم هایش را از دست داد.
خبر به حنیفه رسید در آن لحظه سر سجاده بود.همانجا سجده شکر کرد.
-خدایا از تو سپاسگذارم که فرزندم را زنده به من تحویل دادی.
به محض دیدن محمد امین چشم های او را بوسید. نابینایی او کینه عمیقی نسبت به ضد انقلاب ها در دلش ایجاد کرد. روز بعد نیروهای احمد متوسلیان ضد انقلاب ها راشکست دادند.مقر دیگر روستا نیز به دست نیروهای خودی افتاد. عبدالکریم لباس رزم پوشید.
-نمی شود که فقط دیگران از شهر و روستای ما نگهداری کنند.باید خودمان هم برای زادگاهمان تلاش کنیم.
حنیفه پیشانی پسرش را بوسید و راهی کرد.
عبدالکریم عضو سپاه شد.سه ماه خدمت از خدمت او می گذشت که ضد انقلاب به یکی از مقر های چشمیدر حمله کرد.عبدالکریم در این درگیری به شهادت رسید.ساعتی بعد دشمن عقب نشینی کرد. هیچ کس نمی توانست خبر شهادت او را به حنیفه بدهد؛نه سپاهی ها،نه هیچ کدام از اقوام،چاره ای نبود،باید می گفتند:
-پسرت به آرزوی دیرینه اش رسید؛شهید شد.
حنیفه سکوت کرد و بعد آرام آرم قطره های اشک روی گونه هایش لغزید.عبدالکریم را که آوردند،کنار پیکرش نشست.دست انداخت دور شانه هایش و ضجه زد.همه همراه او گریستند.

 یک دفعه حنیفه آرام شد و گفت« می گویند شهید عزیزترین بنده خداوند است و هر چه از معبودش بخواهد استجابت می شود. از تو می خواهم که نزد پروردگار واسطه شوی و من را نیز به آرزویم برسانی. آرزوی من شهادت در راه خدا است.» کمی بعد، دوباره به روستا حمله شد.
حنیفه از آغاز شب پلک بر هم نگذاشته بود و در دل شب اشک می ریخت. از جا بلند شد. ساعت سه بعد از نیمه شب بود.از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد. سفیدی برف بر دل شب غلبه کرده و زمین را روشن کرده و از دورتر صدای انفجار گلوله و خمپاره شنیده می شد. سپاهی ها و بسیجی هایی که بعد از خاکسپاری عبدالکریم برای مراسم به خانه حنیفه آمده بودند،شب را همان جا مانده بوند. آن ها از خواب بیدار شده بودند و اطراف را نگاه می کردند. از پیچ گردنه چند نفر به طرف روستا آمدند.سپاهی بودند.هول زده از چنگال ضد انقلاب فرار کرده بودند و پناه آورده بودند به خانه حنیفه سپاهی ها دور آن ها را گرفتند:
چی شده برادر؟پس بقیه کجا هستند؟
یکی از آنها گفت:«یکی از مقر های سپاه را به تصرف در آورده اند.نامردها شبانه حمله کردند. خیلی ها را به شهادت رساندند.»
با چای داغ از آن ها پذیرایی کرد. بارش برف تند تر شده بود و صدای انفجار هر لحظه کمتر می شد. فانوسی را به محوطه بیرون گرفت رد پوتین روی برف ها جا مانده بود
یک دفعه صدای او را میخکوب کرد.
-منزل شما محاصره است.آن سپاهی ها را از خانه ات بینداز بیرون
نگاه حنیفه از چهره پسرانش به روی مهمانانش چرخید کسی از پشت پنجره نگاه کرد.
-خانه را محاصره کرده اند.
آن ها رد پاها را روی برف دنبال کرده بودند و به خانه حنیفه رسده بودند.
شلیک هوایی که شد،حنیفه رو کرد به مهمانانش که آن ها را مثل عبدالکریم خودش می دانست.
-بروید یک گوشه و کناری. من نمی گذارم آسیبی به شما برسانند.
بیرون را نگاه کرد.افراد مسلح خانه اش را محاصره کرده بودند.یکی شان فریاد زد«پاسدارها و بسیجی ها را تحویل بده فقط در این صورت جان خودت و خانواده در امان خواهد بود».
حنیفه به در تکیه داد. طوری که آنها از بیرون صدایش را بشنوند گفت «هیچ کس منزل ما نیست. فقط خودم و بچه هایم هستیم. بس نبود عبدالکریم من را پرپر کردید؟اجازه نمی دهم پا به خانه ام بگذاری.»
یکی از ضد انقلاب ها فریاد کشید»اگر در را باز نکنی، به زور وارد خانه می شویم؛زود باش»
سپاهی ها می خواستند بروند. می گفتند«بگذار برویم.نهایتش این است که شهیدمان می کنند».
حنیفه به آنها گفت که آرام باشند.
-صدایتان می رود بیرون.نمی گزارم دستشان به شما...
هنوزحرفش تمام نشده بود که خانه را به رگبار بستند. در چوبی خانه سوراخ سوراخ شد و گلوله هابه تن حنیفه نشست.خون از بدنش جوانه زد و از لباسهایش شکفت.چشمش افتاد به نوه اش که دست به دامن او گرفته بود. خون روی بازوی او هم ریخته بود.فریاد کشید.
بچه را از اینجا دور کنید....یا حسن.... به دادم برس
روده هایش بیرون ریخته بود،با دست روده ها را جمع کرد.عرق سردی بر پیشانی اش نشست.پاسدار ها به سمت او آمدند.
-یا حسین
ضد انقلاب ها ریختند داخل خانه.حنیفه جلویشان را گرفت فریاد «بی دین ها از خانه من بروید بیرون...این ها مهمان من هستند؛دوستان عبدالکریم!»
وقتی حنیفه را با آن وضع دیدند،ترسیدند. یک دست به روده هایش بود،با یک دستش می خواست آن ها را بیرون کند.
یکی شان که جلوتر از بقیه بود واین وضعیت را دید،وحشت زده گفت«بروید بیرون»
رفت بیرون. بقیه شان هم نیامدند و برگشتند.
حنیفه روی زمین زانو زد.لبخند محوی به چهره اش نشسته بود. آه کشید و چشمانش را بست. دقایقی بعد دوباره ضد انقلاب وارد خانه شدند دختران حنیفه به تبعیت مادر جلورفتند.
-از خانه ما بروید بیرون قاتل ها
انها نرفتند با قنداق و اسلحه و لگد افتادند به جان دخترها.سپاهی ها به سمت آنها حمله بردند. نیروی کمکی هم رسید. تعدادی شان را از پا درآوردند،تعدادی هم فرار کردند. همه گریه می کردند. بچه ها بی تابی می کردند. حنیفه آن ها را دلداری می داد. نمی دانست که ضد انقلاب همسر و پسر کوچک و دامادش را به اسارت برده اند. آرام خدارا شکر کرد و پلکهایش را روی هم گذاشت و با شهادت او،صدای شیون فرزندانش در دل کوه پیچید.
وقتی او را به خاک سپردند،عزیزانش در اسارت ضد انقلاب ها بودند.
آن ها بدون کف و لباس در هوای برفی و سرد کوهستان به مقر اصلی شان برده بودند. تا آنجا پنج ساعت راه رفته بودند. هر شب به آن ها می گفتند که صبح اعدامتان می کنیم. چشمها و دست هایشان را می بستند و به سمتشان رگبار می زدند صدای قهقهه شان که بلند می شد می فهمیدند این یک شکنجه روحی بوده است. کف زندان پر از آب بود، شب ها یخ می بست . یدون کفش مجبور بودند رویآن راه بروند یا بخوابند. بعد از سه ماه اسارت،نیروهای سپاه توانسته بودند باپاکسازی منطقه، آزادشان کنند. فاروق پس از آزادی از زندان دمکرات ها، به علت سرمازدگی ماه ها در بیمارستان بستری بود.او هنوز هم از آسیب های آن روزها رنج می برد

 نسخه قابل چاپ    ارسال این صفحه به دوستان
تاریخ و زمان انتشار: جمعه 6 بهمن 1396
تهیه و تنظیم: شفیق فکه، شبکه ایثار - کد : 135
منبع : 1. پایگاه اظلاع رسانی زنان شهید 2. تصویر برگرفته از وبلاگ تا پرواز راهی نیست
ارسال نظر:
 
عنوان  
رایانامه  
متن نظر  
کد امنیتی = ۱۲ + ۴