درباره ما | سخنرانی | صوت | تصاویر | فیلم | تصاویر/عکس روز | دسته بندی ها | ارتباط با ما
    صفحه نخست / دسته بندی ها / نقش زن در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس

مقر علم الهدی

 

 

بهجت تن پوش از فعلان پشت جبهه در دوران دفاع مقدس، می گوید:  با آغاز جنگ همسرم احمد تحمل ماندن در تهران را نداشت، تصمیم گرفتیم به اهواز سفر کنیم بخاطر شغل همسرم همیشه در حال جابه جایی بودیم. در آن روزها درگیری های زیادی در اهواز اتفاق افتاده بود از اخبار و تلویزیون شاهد رشادت و ایثارگری های هموطنان عزیزمان بودیم.
احمد همسرم انتقالی اش را به اهواز گرفت، در خانه های سازمانی سکونت کردیم، هنوز اسباب و وسایل را نچینده بودیم که احمد گفت باید بروم، خیلی ناراحت شدم، گفتم دوباره شروع شد! تک و تنها شروع به چیدمان وسایل خانه کردم. در ساختمانی که ما بودیم، چهل - پنجاه تا خانواده دیگر هم ساکن بودند که همگی همسرانشان در خط مقدم جبهه می جنگیدند. در آن شرایط گویی فراموش کرده بودم که در اهوازی هستیم؛ درست یک قدمی جبهه های جنگ! 
به مرور زمان کلاس های آموزش قرآن و تفسیر نهج البلاغه را برای خواهران دایر کردم، مدتی گذشت تا بالاخره یکی از خانم های ساختمان به مقر علم الهدی راه پیدا کرد. علم الهدی ساختمانی بزرگی بود؛ توی حیاطش ملافه های خونی بیمارستان های خط مقدم یا لباس های مجروحین را که خونی و پاره بودند، می شستند... بعد لباس به طبقه بالا برای روفو کردن انتقال داده و مجدد به خط مقدم فرستاده می شد.
این بانوی جهادگر از رشادت های زنان چنین می گوید: مقرعلم الهدی فعالیت های مربوط به پشت جبهه را انجام می داد ،اما آنجا شبیه به جبهه بود، کار بی وقفه با پشتکار قوی، از روحیه جهادی خواهران من هم روحیه می گرفتم از صبح تا شب با دختر کوچکم در حال شست و شو بودم خستگی را حس نمی کردم حتی شب ها یکسری ملافه با خودم به منزل می بردم تا کار را سریع تر پیش ببرم، پانزده نفر از همسایه ها برای کمک به منزل ما می آمدند بالکن را از ماشین لباسشویی های دستی و تشت ولگن، پر کرده بودم درست شبیه به  مقر شده بود! بند رخت ها را در حیاط بسته بودیم. یک شب دیدیم یک وانت تویوتا اومد دم بلوک و یک کوه ملافه و لباس خالی کرد! آنها را در کیسه های بزرگ قرار دادم، باید تا صبح آماده می کردم، دنبال راه حل بودم هرچه می شستم تمام نمی شد رفتم جلوی هر درخانه ای یک کیسه گذاشتم، آمادم تو حیاط شروع کردم به شستن نزدیک صبح شده بود خسته بودم دستهایم توان نداشتند بالاخره تمام شد، اذان صبح بود زنگ در را زدند در را بازکردم کسی پشت در نبود اما یکی از اهالی ساختمان کیسه لباس را پس فرستاده بود خیلی ناراحت شدم ای کاش زودتر می آوردند خودم را دلداری دادم که سریع می شویم اما دستانم دیگر توان نداشتند که حتی گره کیسه را باز کنند، وقتی آنها را در تشت ریختم پر از خون بود هر چی می شستم تمام نمی شد... اولین باری بود که خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بودم با آنها صحبت می کردم خیال می کردم که زنده هستند گفتم خسته هستم در آب خیستان می کنم و بعد از استراحت مجدد می شویم، عذر خواهی کردم و رفتم داخل خانه.
خوابم برده بود وقتی سراغ تشت آمدم تمامی لباس ها تمیز شده بودند هیچ اثری از خون نبود جز من و دخترم کسی در خانه نبود خیلی  تعجب کردم و در دلم به آنها گفتم ای کاش همون موقع شما را می شستم! یعنی من لیاقت نداشتم که شماها رو بشویم؟! در حالی که از کارم پشیمان بودم  با گریه با آنها  صحبت می کردم.

 نسخه قابل چاپ    ارسال این صفحه به دوستان
تاریخ و زمان انتشار: چهار شنبه 20 دی 1396
تهیه و تنظیم: شفیق فکه، شبکه ایثار - کد : 135
منبع : سایت زنان شهید
ارسال نظر:
 
عنوان  
رایانامه  
متن نظر  
کد امنیتی = ۱۴ + ۲